asrdaneshjoo.ir

سرخط خبرها |
تاریخ انتشار : ۰۶:۰۸ - ۱۹ آذر ۱۳۹۶ - 2017 December 10
کد خبر : ۲۱۲۰
گفت‌وگو با عباس کاظمی درباره دگردیسی مفهوم دانشجو

برای فهمیدن وضعیت فعلی جریان دانشجویی باید اول دانشگاه‌ و دانشجو را به صورت آنچه هست، فهمید؛ دانشگاه به‌عنوان نهادی در دل جامعه و دانشجو به‌عنوان برایند افرادی که در این نهاد مشغول هستند، تحولات مهمی از سرگذرانده است. عباس کاظمی، استاد علوم اجتماعی که پیش‌تر مفصل درباره تغییر مفهوم دانشگاه صحبت کرده است، این‌بار از تغییر مفهوم «دانشجو» می‌گوید. او با نگاهی پدیدارشناسانه به سراغ مفهوم دانشجو می‌رود و تحولات آن را بررسی می‌کند. «دانشگاه توده‌ای» مفهوم مرکزی تحلیل عباس کاظمی است. این پژوهشگر اجتماعی وقتی بحث جریان و جنبش دانشجویی می‌شود، بر گسل‌های اجتماعی‌ای تأکید می‌کند که شکاف خود را تا دانشگاه ادامه داده‌اند. او انتظار جنبشی را می‌کشد که دانشگاه و جامعه را به لرزه درخواهد آورد، آن را به‌‌جای جنبش دانشجویی، «جنبش دانشگاهی» می‌نامد و دراین‌باره توضیح می‌دهد: «ما با جنبشی روبه‌رو خواهیم بود که می‌دانیم وسیع‌تر از جنبش دانشجویی در معنای قدیمش خواهد بود». کاظمی در پاسخ به این پرسش که جنبش دانشجویی متعارف چه نقشی در رخداد پیش‌رو ایفا خواهد کرد، بر این باور است که «نقش و جایگاه تشکل‌ها و گروه‌های سیاسی دانشجویی در آن جنبش بستگی به آن دارد که این گروه‌های سیاسی چقدر می‌توانند تنش‌ها و تعارضات موجود را نمایندگی کنند». بحث درباره جریان دانشجویی این تحلیلگر اجتماعی را ناگزیر به ورود به حوزه سیاسی و اجتماعی امروز می‌کند. او دوگانه اصلاح‌طلبی-اصولگرایی را رو به افول می‌داند؛ از همین‌رو مفاهیم قدیم جنبش دانشجویی مانند «آزادی و دموکراسی و جامعه مدنی» را در حال کم‌رنگ‌شدن می‌داند و می‌گوید: «تمام مسائلی که من می‌گویم حول مفهوم بی‌عدالتی بیشتر معنا می‌شود تا آزادی. بی‌عدالتی مفهومی است که می‌تواند آن مسائل را حول خود صورت‌بندی کند».

شما پیش‌تر درباره تغییر مفهوم دانشگاه صحبت‌ کرده‌اید، اما اگر بخواهیم بر مفهوم «دانشجو» و تغییرات آن تمرکز کنیم؛ این مفهوم دچار چه تغییراتی شده است و چرا؟
وقتی از تغییر مفهوم دانشگاه صحبت می‌کنیم، طبیعتا یکی از معانی‌اش نيز تغییر مفهوم دانشجو است. تغییر مفهوم دانشگاه تغییر در کارکرد‌ها و وظایف آن، در فضای آن، در تعداد و کیفیت استادها و دانشجویان و همه مسائل دیگر است، اما سؤال شما ناظر بر این است که «دانشجو» چه تغییراتی کرده است؛ اولا ما پدیده‌ای به نام دانشجویی که ذات مشخصی داشته باشد، نداریم که بتوانیم بنابر آن تعریف بگوییم این دانشجو است و آن دانشجو نیست. در واقع هرکسی که وارد دانشگاه می‌شود و درس می‌خواند به نوعی دانشجو محسوب می‌شود اما کیفیت زندگی دانشجویی و هویت دانشجویی به مرور تغییر کرده است. یکی از مهم‌ترین دلایلش هم توده‌وارشدن دانشگاه‌ها است. منظور ما از توده‌وارشدن دانشگاه‌ این است که ما از یک‌جایی به بعد درهای دانشگاه را بیشتر باز کردیم. قبلا صرفا افرادی وارد دانشگاه می‌شدند که می‌توانستند از پله‌های سخت کنکور بالا بیایند و این سد را بشکنند و در این فرایند فیلتر بشوند و از یک‌میلیون نفری که وارد امتحان کنکور می‌شدند، مثلا صد‌هزار نفر وارد دانشگاه می‌شدند؛ یعنی یک دهم. اما از یكجایی به بعد بخش قابل‌توجهی از کسانی که مایل بودند وارد دانشگاه شوند، وارد دانشگاه شدند؛ اگرچه نوع دانشگاهشان را شاید خودشان انتخاب نمی‌کردند. مثلا دانشگاه‌های دولتی برتر هنوز سد دارند اما فرد می‌تواند بالاخره وارد یک دانشگاهی در همان رشته‌ای که می‌خواهد بشود. حالا دانشگاه آزاد باشد، دانشگاه علمی‌‌کاربردی باشد، دانشگاه مجازی باشد، بالاخره وارد شکلی از دانشگاه می‌شود. درواقع به یک معنا دسترسی به دانشگاه را برای بخش قابل‌توجهی از جامعه فراهم کردیم.
با انبوه‌شدن دانشگاه، هویت دانشجویی از یک هویت نخبه‌گرایانه که کمتر امکان پدیدآمدن در یک زندگی عادی را داشت و مثلا خانواده براساس اینکه در خانواده‌شان دانشجو داشتند، می‌توانستند افتخار کنند و حتی می‌توانستند اعتبار کسب کنند، تبدیل شده به اینکه در هر خانه‌ای چند دانشجو وجود دارد. درست مثل خیلی چیز‌های دیگر که یک زمانی نایاب بود و حالا عام و بخش طبیعی زندگی روزمره شده‌اند. من جایی درباره «روزمره‌شدن دانشگاه» نوشته‌ام؛ یعنی دانشگاه از یک چیز عجیب‌وغریب، نخبه‌گرایانه و مقدس وارد زندگی روزمره مردم شد و تبدیل به یک چیز خیلی معمولی و در دسترس همگان شد؛ یعنی چه اتفاقی می‌افتد؟ یعنی ما در دانشگاه‌ها آدم‌هایی را داریم که با انگیزه‌های متفاوتی وارد دانشگاه می‌شوند. زمانی دو دسته آدم در دانشگاه‌ها داشتیم؛ عده‌ای انگیزه‌های آر‌مان‌گرایانه علمی داشتند و عده‌ای دیگر برای پیداکردن کار و شکل‌دادن به آینده خود می‌خواستند وارد دانشگاه بشوند. مثلا فرض کنید من جوانی ٢٠ساله هستم و می‌خواهم درس بخوانم تا مهندس شوم و وارد بازار کار شوم یا می‌خواهم تا دکترا ادامه دهم تا پژوهشگر، محقق یا دانشمند شوم.


و معتقدید این از یک زمانی تغییر کرده است؟
بله، تا دو، سه دهه پیش. الان این‌ صرفا یکی از اهداف و انگیزه‌هاي بخشی از آدم‌هایی است که وارد دانشگاه می‌شوند. وقتی ما دانشگاه را انبوه می‌کنیم، آدم‌ها با انگیزه‌های متفاوتی وارد دانشگاه می‌شوند و خودشان را به شیوه‌های متفاوتی تعریف می‌کنند؛ یعنی دانشجوبودن خودشان را به شیوه‌های متعددی تعریف می‌کنند. برای یکی دانشجوبودن هویت اصلی است و برای کسی دانشجوبودن هویت «اضافی» است؛ می‌گوید من کارمندم، من خانه‌دارم، من مادرم، من رئیس بانکم و حالا آمده‌ام دانشگاه یک مدرکی هم بگیرم؛ یعنی دانشگاه در حاشیه قرار می‌گیرد. برای گروه دیگری از نسل‌های جوان‌تر، دانشجوبودن یک هویت «پوششی» است، یعنی دوست دارد آزاد باشد، از جوانی خود بهره ببرد، درعین‌حال ذیل مفهوم دانشجوبودن زندگی خود را توجیه کند. ببینید شکل‌های متفاوتی از دانشجوبودن ایجاد شده؛ بنابراین هویت‌های متفاوتی هم از آن ایجاد می‌شود. نمی‌خواهم بگویم مفهوم دانشجو در ٣٠ سال پیش کاملا یک‌دست بود، حتما آنجا هم گوناگونی‌های خاص خودش را داشت اما وقتی ما دانشگاه را انبوه می‌کنیم، دیگر تعاریف آن شکل و محدوده محدودی که در گذشته داشتند را از دست می‌دهند و خیلی وسیع می‌شوند. من فقط یک مثال بزنم؛ همین چند روز پیش از یکی از دانشجویان فوق‌لیسانس خودم که مادر دو بچه است، پرسیدم چرا آمدی دانشگاه درس بخوانی؟ پاسخ او خیلی جالب بود؛ من این پاسخ را به شما عرض می‌کنم، چون نمونه خوبی از توضیح تحول در مفهوم دانشجو است. پاسخ این بود که «من بیماری تیروئید گرفته بودم و احساس کردم دارم دچار فراموشی می‌شوم. مشورت گرفتم و گفتند که اگر درس بخوانی، این فعالیت باعث می‌شود که بیماری فراموشی سراغ تو نیاید». ظاهرا یکی از عوارض بیماری تیروئید و قرص‌هایی که برای آن می‌خورند، فراموشی است و فعالیت او باعث می‌شد که با این موضوع مقابله کند و سرپا بماند. ببینید دقیقا دلیل این دانشجوی فوق‌لیسانس من این بود. باز من دانشجوی دیگری داشتم که کارمند بود و وارد دانشگاه شده بود تا مدرکی به خودش اضافه کند تا یا درآمد خود را افزایش دهد یا در بازنشستگی موقعیت بهتری کسب کند؛ هیچ دلیل دیگری برای درس‌خواندن نداشت. این کارمند شغل خودش را دارد؛ بنابراین آینده‌ای از آمدن به دانشگاه برای خودش متصور نیست. دانشگاه چیز زیادی ندارد به او بدهد، اگر چیزی از او نستاند!


این گروه بر مفهوم دانشجوبودن تأثیر می‌گذارد؟ یعنی تعدادشان قابل‌توجه است؟
دانشجوبودن هیچ‌چیز نیست جز مجموعه‌آدم‌هایی که وارد دانشگاه می‌شوند و مجموعا هویت خودشان را تعریف می‌کنند و مفهوم دانشجوبودن را در سپهر دانشگاه تغییر می‌دهند. یعنی وقتی استاد وارد کلاس می‌شود و با این گروه از دانشجویان روبه‌رو می‌شود، درباره دانشجوبودن تغییر نگرش می‌دهد. همچنین آدم‌های دیگری نیز که این دانشجویان را دور‌ و‌ بر خودشان می‌بینند، تغییر نگرش می‌دهند. مردمی که چهار‌میلیون دانشجو را در خیابان، خانه و جاهای مختلف می‌بینند، خیلی تفاوت دارند با مردمی که صد هزار دانشجو را می‌دیدند؛ بنابراین تعریفشان از دانشجوبودن عوض می‌شود. در سنت پدیدارشناسانه، تعاریف از طریق تقابل مناظر، برخورد آدم‌ها و هویت‌ها شکل می‌گیرند و بازتعریف می‌شوند. وقتی مردم دانشجو را در خیابان و در واقعیت عملی می‌بینند، تعریفشان از «دانشجو» عوض می‌شود. بنابراین وقتی می‌گوییم تعریف دانشجو عوض شده، منظورمان یک تعریف انتزاعی و ذات‌گرایانه نیست بلکه تعریف مردم در زندگی عملی از دانشجوست که تغییر کرده است؛ برای اینکه دانشجو‌یی می‌بینند که کارمند است، دانشجویی را می‌بینند که زن خانه‌دار است، دانشجویی را می‌بینند که بی‌کار است و فعلا آمده دانشگاه تا روزگار بگذراند. این خیلی تفاوت دارد با دانشجویی که آمده بود دانشگاه تا درس‌بخواند، نخبه بشود یا آینده‌دار بشود. در نظر داشته باشید که خیلی از تحقیقات ما نشان می‌دهد که بیش از ۷۰ درصد افرادی که در دانشگاه‌ها هستند، تقریبا می‌دانند که از طریق دانشگاه به شغلی که برایشان مطلوب است و به رشته‌شان ربط دارد، دست پیدا نمی‌کنند.


این آمار قبلا چقدر بوده است؟
پدیده بی‌کاری فارغ‌التحصیلان جدید است، تقریبا ۱۰، ۱۵ساله است. تحقیقات ما هم ۱۰، ۱۵ساله است و متأسفانه از قدیم آماری در دست نداریم؛ حداقل من آماری از قبل‌تر ندارم. ولی می‌توانیم فرضیه‌سازی کنیم؛ به این معنا که قطعا امید به پیداکردن شغل در ۲۰ یا ۳۰ سال پیش بیشتر از الان بود، چون درحال‌حاضر ما فارغ‌التحصیلان بی‌کار زیادی را می‌بینیم و خود این، انگیزه و امید کار پیداکردن را از بین می‌برد، در‌حالی‌که در سه دهه پیش بحران بی‌کاری در سطح دیپلم خودش را تعریف کرده بود و فارغ‌التحصیلان دانشگاهی به دلیل قلت، شانس بیشتری برای پیداکردن کار داشته‌اند. بر این مبناست که من می‌گویم تعریف دانشجوبودن عوض شده است و آن تعریف گذشته را ندارد. من فکر می‌کنم قبلا دانشجوبودن با مفاهیم آرمان‌گرایانه‌تر گره خورده بود، چه در باب زندگی و چه در باب سیاست ولی امروزه خیلی عملی و روزمره شده است.
شما به نکته ملموسی اشاره کردید، ما بحث تغییر مفهوم دانشجو را با تغییرات نهاد دانشگاه آغاز کردیم اما اگر از بخشی از دانشجویان صرف‌نظر کنیم و صرفا درباره دانشجویان ۱۸ تا حدود ۲۵ ساله صحبت کنیم آیا می‌توان از تغییرات نسلی و تأثیر آن بر مفهوم «دانشجو» سخن‌ گفت؟ آیا دغدغه‌ها، روحیات و مطالبات این گروه سنی دچار تغییر و تحول نشده است؟
من پاسخ شما را خواهم داد، حرف شما درست است. اما در نظر بگیرید که دانشگاه امروزه خیلی وسیع شده و مایی که در دانشگاه‌های دولتی بزرگ درس خوانده‌ایم ‌ عمدتا روزنامه‌نگاران، روشنفکران و نویسندگان نیز از این نوع دانشگاه‌ها بیرون آمده‌اند، ‌ برایمان سخت است که بخش عمده‌ای از دانشجویانی را که خارج این دانشگاه‌ها هستند، درک کنیم. مثلا الان در خیلی از رشته‌های دانشگاه‌ آزاد شما بدون کنکور می‌توانید ثبت‌نام کنید، این خیلی با درکی که شما از کنکور دارید یا دانشجویی که به‌‌سختی در دانشگاه شریف قبول شده، تفاوت دارد. آن شکلی از دانشجو که قبلا در دانشگاه شریف درس‌ می‌خوانده قبلا هم بوده، الان هم هست اما من فکر می‌کنم این گروه حجم محدودی از جمعیت چهارمیلیون‌ و نیمی دانشجویان را شامل می‌شود.
نسل جدیدی که الان وارد دانشگاه‌ها شده‌اند، پیش از این وارد دانشگاه‌ها نمی‌شدند؛ نه اینکه وجود نداشتند! باید ببینیم این گروه پیش از این چه‌‌کار می‌کردند؛ یا دیپلمه می‌ماندند یا وارد بازار کار می‌شدند؛ خانم‌ها ازدواج می‌کردند و... اما امروز بازار کار خراب شده است و این گروهی که ما اسم آنها را نسل جدید می‌گذاریم ‌ ولی قبلا هم وجود داشته‌اند ‌ نسلی است که بیشتر زندگی «خوش‌باشانه» دارند و کمتر به خود دانشگاه، علم و یک‌سری از آرمان‌های جهانشمول‌تر (یعنی خارج از دایره‌های شخصی و فردی) اهمیت می‌دهند. این نسل همیشه وجود داشت، اگرچه امروزه خیلی مشهودتر است؛ چون شکل زندگی در حال تغییر است، مشهودتر شده است. اما این نسل خوش‌باشی که تا دو دهه پیش کم‌تر شانس داشت وارد دانشگاه شود، امروزه به‌‌راحتی وارد دانشگاه می‌شود. در سؤال اول مفهوم هویت «پوششی» و هویت «اضافی» را مطرح کردم. در هویت اضافی، طرف هویت خود را دارد، مثلا کارمند اداره است، افسر است یا هر چیز دیگری؛ اما با دانشجوشدن یک هویت اضافی هم پیدا می‌کند. این آدم‌ها قبلا خیلی سخت وارد دانشگاه می‌شدند اما برای این‌گروه هم ورود به دانشگاه راحت‌تر شده است. پیش از این ورود به دانشگاه با سختی‌هایش و درس‌‌خواندن برای زندگی که در آن قرار گفته‌اند توجیهی نداشت اما اینک توده‌وارشدن دانشگاه آن را توجیه کرده است؛ بنابراین یک چیز اضافه به آن چیزی که دارند ملحق می‌شود.
اما برای بخشی از جامعه که هنوز جوان هستند، آینده شغلی معلومی ندارند و زندگی خوش‌باشانه دارند، چه اتفاقی می‌افتد؟ بخش قابل‌توجهی از اینها غالبا عضو طبقه متوسط و متوسط به بالای شهری محسوب می‌شوند. زندگی خوش‌باشانه اینها در کافه‌ها، رستوران‌ها و مراکز خرید می‌‌گذرد. یک حلقه تکرار‌شونده‌ دارند و دائما از این پاتوق به آن پاتوق زندگی خود را می‌گذرانند. این سبک زندگی خوش‌باشانه چیزی برای تعریف خود کم‌ دارد. به شما وقتی می‌گویند چه کار می‌کنید؟ آیا شاغل هستید؟ شما می‌گویید نه تازه دیپلمم را گرفته‌‌ام، بعد می‌گویید یک‌سال است دیپلمم را گرفته‌‌ام، بعد دو سال... در نهایت می‌خواهی چه‌کار کنی؟ هنوز ایده‌ای ندارید؛ چون زمان بلوغ فکری و اقتصادی خیلی بالا رفته و به بعد ۳۰ سال رسیده است ولی شما دیپلم را در ۱۸سالگی می‌گیرید. ۱۰ سال زمان دارید و این ۱۰ سال را می‌خواهید چه‌کار کنید که خودتان را تعریف کنید. با خودتان می‌گویید ۳۰ سالم که شد می‌خواهم کار پیدا کنم و ازدواج کنم اما الان ۲۰ سالم است؛ چرا باید وارد بازار کار بشوم و این سختی را به خودم تحمیل کنم. غالب خانواده‌های طبقه متوسط به بالا حتی‌الامکان زندگی فرزندان خودشان را تأمین می‌کنند؛ هزینه تحصیلشان را می‌دهند، هزینه سینمایشان را می‌دهند، هزینه لباس و مسافرتشان را می‌دهند. طبیعتا در این شرایط فردی که ۲۰ساله است خیلی احساس نیاز نمی‌کند وارد شرکتی شود که ماهی یک‌میلیون حقوق بگیرد. آن یک‌میلیون را یا آن ۶۰۰، ۷۰۰‌هزار تومان را از پدر و مادرش می‌گیرد؛ کارکردن خیلی برای او موضوعیت ندارد اما همه این ماجرا یک چیزی کم دارد و آن این است که چطور باید خود را تعریف کنند؟ ولگرد؟ علاف؟ خوش‌باش؟ نه، اینجا دانشجو‌بودن به کمکش می‌آید. خودش را باید دانشجو تعریف کند تا بتواند مجموعه لذت‌های زندگی‌اش را ذیل دانشجو‌بودن داشته باشد بنابراین آن سختی‌ای که امثال ما در درس‌‌خواندن می‌کشیدیم، دیگر کم‌رنگ می‌شود و از بین می‌رود. اصلا برای کنکور باید دو سال درس خواند، دو سال درس‌‌خواندن برای کنکور یعنی لذت‌های زندگی را دو سال تعلیق کنی. کنکور ما را در فضایی معلق می‌کرد که در آن زندگی نبود، خانواده هم نبود؛ یک ناکجا‌آبادی بود که تو باید فقط در آن درس می‌خواندی تا به دانشگاه برسی اما به دانشگاه برسی که چه بشود؟ چه اتفاقی بیفتد؟ اتفاق خاصی نمی‌افتد! این نسل به‌خوبی فهمید که اتفاق خاصی نمی‌افتد که خودش را برای دانشگاه‌‌رفتن بکشد.
در هر صورت دانشگاه‌‌آمدن خیلی ساده‌تر شد و بنابراین یک هویت پوششی از دانشجویی برای تعدادی شکل می‌گیرد؛ یعنی مجموعه کارهایی را که انجام می‌دهند، ذیل مفهوم دانشجوبودن پوشش می‌دهند. دانشجوبودن درحال‌حاضر دارد نقش «جبران» را ایفا می‌کند؛ یعنی جایگزین خیلی چیز‌های دیگر است. یک‌بار نقش پوششی را دارد؛ یعنی چیز‌های دیگری که هستیم را ذیل دانشجو‌بودن دوباره تعریف می‌کند. یک‌بار نقش تسکین‌بخش (Relief) دارد؛ من وارد دانشگاه می‌شوم تا از کسالت زندگی روزمره خلاص شوم، یک‌جایی باشم که بتوانم حس کنم جایی هستم، بتوانم حس کنم بی‌کار نیستم، با آدم‌ها در ارتباط باشم. این خصوصا برای زنان خانه‌دار و کارمند که از زندگی روزمره‌شان خسته شده‌اند و سالیانی است که با آدم‌های تکراری در ارتباط هستند، خیلی معنا دارد. دانشگاه برایشان تنوع ایجاد می‌کند؛ بنابراین مجموعه اینها مفهوم دانشجوبودن را تغییر می‌دهد.
این‌جاست که معنای سیاسی‌بودن دانشگاه هم عوض می‌شود. دیگر به آن معنایی که در دهه ۶۰ و ۷۰ دانشجو سیاسی بود و حاضر بود برای مفاهیمی چون دموکراسی، آزادی و جامعه‌مدنی جانفشانی کند، این بدنه عظیم دانشجو آن نقش را ندارد. زمانی اگر پنج درصد دانشجویان فعال سیاسی بودند، یعنی کار سیاسی می‌کردند... .


این درصد دقیق است یا برآوردی می‌گویید؟
این درصد بر اساس تحقیقاتی است که در دهه ۷۰ انجام داده‌ایم. پنج درصد از دانشجویان فعال سیاسی بودند؛ نه اینکه فقط در سخنرانی‌ها شرکت کنند و صرفا عضو گروهی باشند، بلکه «فعال» بودند. آمار دقیق امروز را ندارم اما قطعا باید حول یک درصد شده باشد. چون حجم دانشجویان آنقدر زیاد شده که تعداد فعالان سیاسی لاغر‌تر شده است. حتی گرایش به مسائل سیاسی هم در بین دانشجویان تنزل پیدا کرده است.


یعنی فارغ از لاغرترشدن دانشجویان سیاسی که به ورود گروه‌های دیگر به دانشگاه‌ مربوط است، در همان دانشجویانی که هویت اصلی‌شان دانشجویی به معنای قدیم است، گرایش به فعالیت سیاسی کاهش یافته؟ کاهش گرایش‌‌های سیاسی را باید ذیل بحث‌های قبلی شما ‌ توده‌ای‌شدن دانشگاه‌ها ‌ فهمید یا عوامل دیگری هم وجود دارد؟
عوامل زیادی وجود دارد؛ تغییر بدنه دانشجو و ورود کارمند‌ها و خوش‌باش‌ها یک علت است. الان هنوز بخشی از افرادی که وارد دانشگاه می‌شوند، از آن فرایند سخت کنکور رد شده‌اند. کنکور از سال‌ها قبل از ورود به دانشگاه به زندگی فرد برنامه می‌داد اما الان زندگی برنامه‌ریزی‌شده دیگر خیلی با دانشگاه گره نخورده است؛ برای اینکه دانشگاه امیدی به آینده و شغل نمی‌دهد. خیلی تفاوت می‌کند؛ شما قبلا مهندسی عمران می‌خواندید و بعد مهندس عمران می‌شدید اما امروزه شما مهندسی عمران می‌خوانید و بعد اگر هنوز بی‌کار نباشید، به احتمال زیاد در شغلی متفاوت از رشته خود کار می‌کنید. این یک بخش ماجراست اما بخش دیگر زنانه‌شدن دانشگاه‌ است. پرسش این است که آیا زنانه‌شدن دانشگاه در غیرسیاسی‌شدن دانشگاه نقش دارد؟ به‌نظر من نقش دارد. تحقیقاتی که انجام شده نشان می‌دهد ‌(این تحقیقاتی که می‌گویم یک‌بار در سال ۷۶ و یک‌بار در سال ۸۴، در دانشگاه‌های آزاد و دولتی و در سطوح مختلف انجام شده است) ‌ که هرقدر دانشگاه زنانه‌تر می‌شود، تعلق سیاسی هم پایین می‌آید. تعلق سیاسی و مشارکت سیاسی زنان کمتر از مردان است.


فارغ از پایین‌تربودن تعلقات و مشارکت سیاسی زنان، آیا زنانه‌ترشدن دانشگاه روی تعلقات و مشارکت سیاسی مردان هم تأثیر می‌گذارد؟ یعنی آیا دانشگاهی که زنانه‌تر باشد، مشارکت سیاسی مردان هم کاهش می‌یابد؟
من نمی‌گویم مشارکت سیاسی مردان تحت‌تأثیر زنانه‌شدن کاهش می‌یابد، بلکه مشارکت سیاسی در دانشگاه کاهش یافته است! دانشگاه است که تحت‌تأثیر حضور زنان قرار گرفته است، نه مردان دانشجو. آنچه مردان دانشجو را به سمت غیرسیاسی‌‌شدن سوق داده است، شکل‌گیری نوعی عقلانیت عملی در زندگی روزمره است؛ عقلانیتی که آرمانگرایی انقلابی را به حاشیه رانده و جای خود را به آرمانگرایی در سطح زندگی روزمره داده است. آرمانگرایی درسطح زندگی روزمره، کوچک، دم‌‌دستی و کوتاه‌مدت و معطوف به زندگی شخصی است؛ درحالی‌که آرمانگرایی انقلابی که بیشتر در دهه ٥٠ و ٦٠ شاهد بودیم، بلندمدت، دست‌نیافتنی و در سطح جامعه بود. درباره غیرسیاسی‌شدن دانشگاه دلایلی را تا اینجا بیان کردم. دلیل اول این بود ‌که شکل دانشگاه عوض شده است؛ یعنی ساختاری توده‌وار پیدا کرده ‌است و توده‌وارشدن دانشگاه غیرسیاسی‌شدن آن را نیز تقویت کرده است. نکته دوم زنانه‌ترشدن دانشگاه است؛ یعنی درواقع شکل کنش‌ورزی سیاسی زنان با مردان فرق می‌کند، حداقل حالا و در وضعیت فعلی پتانسیل سیاسی زنان در دانشگاه فعال نشده است. سومین نکته فضای حاکم سیاسی است. فضای حاکم سیاسی بر سیاسی‌شدن یا سیاسی‌نشدن دانشگاه تأثیر می‌گذارد؛ یعنی اینکه شما در چه برهه‌‌ای از تاریخ ایستاده باشید و چقدر امید در جامعه برای تغییر وجود داشته باشد. این نیز در میزان سیاسی‌شدن دانشگاه‌ها نقش دارد. ما الان در لحظه‌ مبهمی سیر می‌کنیم؛ یعنی بیشتر ناامیدی وجود دارد تا امکان تغییر. نکته بعدی رو آمدن مسائل اقتصادی، مسائل مربوط به اشتغال و مسائل صنفی در کنار سایر مسائلی است که وجود دارد. اینها درحال‌حاضر در زندگی دانشجویی مسائل مهم‌تری شده‌اند. خوابگاه دانشجویی و دادن شهریه مسئله شده است. ۷۰ درصد دانشجویان ما شهریه می‌پردازند. شما وقتی شهریه می‌دهید، باید کار کنید یا اگر کار نمی‌کنید، نگران تأمین شهریه و خانواده‌تان هستید و همه اینها باعث می‌شود محافظه‌کاری بیشتری به خرج دهید. بنابراین دغدغه‌های اقتصادی دانشگاه خیلی وسیع‌تر شده است؛ از جمله دغدغه بی‌کارماندن بیشتر از دهه‌های قبل است. همان‌طور که گفتم در گذشته امید بیشتری برای کار پیداکردن بود، الان ناامیدی بیشتر است. این ناامیدی هم خودش جنبه مبهم دارد، این ناامیدی فعلا تخدیرآمیز کار می‌کند؛ به تو می‌گوید اصلا چه ارزشی دارد که من مشارکت سیاسی داشته باشم؟ آرمان و آزادی چه اهمیتی برای من دارد تا وقتی که من زندگی معمولی‌ام در معرض خطر است. این تا حدی توضیح می‌دهد که چرا دانشگاه غیرسیاسی می‌شود اما همین وضعیت که بعضی از جامعه‌شناس‌ها آن را به ازخودبیگانگی نزدیک می‌بینند، در یک برهه خاصی می‌تواند موتور محرک اعتراضات سیاسی باشد. اینها خیلی با هم فرق می‌کند اما در شرایط فعلی دانشگاه‌ و بدنه دانشگاه را غیرسیاسی کرده است.


به مسئله زنانه‌ترشدن دانشگاه‌ها اشاره کردید، فارغ از تأثیر مستقیم افزایش کمیت زنان در دانشگاه بر میانگین تمایل دانشجویان به فعالیت سیاسی، خارج‌شدن فضای دانشگاه از یک فضای تماما مردانه چه تأثیری بر دغدغه‌ها، فعالیت‌ها و مطالبات دانشجویی در کل گذاشته است؟
زنان ذائقه متفاوتی را در سطح دانشگاه گسترش داده‌اند، اساس دانشگاه برای آنها موضوعیتی متفاوت با آنچه مردان تصور می‌کنند، دارد. اولا باید توجه داشت که زنانه‌شدن دانشگاه به زنانه‌شدن ساختار دانشگاه منجر نشده و تنها در سطح فضای اجتماعی و فرهنگی محدود شده است. به این معنا که زنانه‌شدن فضای دانشگاه در بستر ساختارهای مردانه دانشگاه رخ داده است. همین امر در آینده می‌تواند موضوع تنش باشد اما درحال‌حاضر نشانه‌ای از مطالبه را در سطح دانشگاه شاهد نیستیم. مثلا زنان موفق شده‌اند در تمامی سطوح تحصیلی حضوری مناسب داشته باشند اما میزان و نسبت حضور شغلی‌شان تغییر محسوسی نداشته است. نسبت زنان شاغل در دانشگاه در مقایسه با مردان شکافی عظیم دارد. اینکه این شکاف خود یک خط گسل است و باید جدی گرفته شود با اینکه پتانسیل موجود زنان برای سهم‌خواهی چیست داستان متفاوتی است. در دانشگاه‌های ما فعالیت‌های سیاسی همیشه با پوشش مردانه انجام شده است. علایق مطالعاتی و توجه به اخبار سیاسی بنا به تحقیقات پیمایشی انجام‌‌شده در سه دهه گذشته در میان مردان بیشتر از زنان بوده است. درگیرشدن در فعالیت‌های حزبی نیز در بین مردان دانشجو بیشتر از زنان بوده است. همه اینها نشان می‌دهد که حضور زنان، فضای دانشگاه را از خود متأثر کرده است.


آقای دکتر مسئله‌ای که شما به درستی بر آن تأکید می‌کنید و توجهات را به آن جلب می‌کنید، این است که دانشگاه‌های دولتی بزرگی که مدنظر بیشتر افرادی هستند که درباره جنبش دانشجویی صحبت می‌کنند، درصد کمی از دانشگاه‌ها و دانشجویان امروز را تشکیل می‌دهد اما نمی‌توان پذیرفت که این دانشگاه‌ها هم پر از خوش‌باش‌ها شده‌اند...
نه به آن معنا دانشگاه‌های بزرگ دولتی پر از خوش‌باش نشده است؛ اگرچه نشانه‌هایی از آن را به سادگی می‌بینیم اما بخشی از آن کارمندان وارد شده‌اند. پردیس‌ها پر ازآدم‌هایی است که کارمند هستند. چند روز پیش دانشجویی برای من ایمیلی فرستاد که دیگر نمی‌خواهم روی پایان‌نامه‌ام کار کنم، ترجیح می‌دهم چند واحد آموزشی به‌‌جایش بگذرانم؛ چون کار علمی‌کردن در قیاس با ازدست‌دادن جوانی‌ام و ازدست‌رفتن فرصت‌های زندگی ارزشی ندارد. اینها نشانه اهمیت‌یافتن معنای زندگی است در برابر فداکردن و وقف زمان به یک‌سری آرمان‌های علمی یا آرمان‌های سیاسی! دیگر اینکه مسئله بی‌کاری و ناامیدی به آینده در بین جوانان در همه دانشگاه‌ها به یک اندازه تقریبا وجود دارد. ناامیدی همیشه دو سویه دارد؛ یک سویه انفعالی و همچنین سویه‌ای انتقادی و فعال. زمینه‌های اجتماعی و سیاسی ممکن است به سمت یکی از این دوسویه برود.


یعنی افول گرایش‌های سیاسی دانشجویان در دانشگاه‌های مادر را نیز باز با تحلیل‌هایی که انجام دادید، توضیح می‌دهید؟
بله منطق کمابیش همه جا یکسان است. اشتباهی که رخ داده این است که دانشگاه‌های مادر خودشان را از دانشگاه‌های انبوه جدا نکردند. شما یک وقتی می‌گویید ما باید دسترسی به دانشگاه را برای همه ممکن کنیم، شما دانشگاه‌های زیادی می‌سازید که همه وارد دانشگاه شوند اما دانشگاه تهران، دانشگاه شریف، دانشگاه شیراز، دانشگاه تبریز باید همان محدودیت‌های قبلی خود را حفظ می‌کردند. علتی که محدودیت‌های قبلی خود را حفظ نکردند، بحث‌های اقتصادی و درآمد است. آنها باید منابع اقتصادی خودشان را تأمین می‌کردند؛ بنابراین شبانه آوردند، پردیس آوردند، در دوره فوق‌لیسانس اضافه بر ظرفیت گرفتند. افت کیفیت را در دانشگاه‌های دولتی خوب بیشتر در دوره فوق‌لیسانس می‌بینید تا در دوره لیسانس. در دوره فوق‌‌لیسانس به بالا خیلی این بی‌کیفیتی دیده می‌شود که تعریف دانشجوبودن را هم عوض می‌کند. نکته دیگری هم به شما بگویم؛ وقتی بدنه اصلی دانشجو دوره لیسانس است، یک‌جور انتظار از دانشجوبودن می‌رود و وقتی که دوره تحصیلات تکمیلی در حال افزایش است، خودبه‌خود با یک تحول در سیمای دانشگاه روبه‌رو می‌شویم. اینها غالبا به لحاظ سنی بزرگ‌ترند و شاغل‌اند. رنج سنی آنها ۲۷ سال به بالا است، بیشترشان متأهل هستند و بیشتر دغدغه آینده نزدیک خود را دارند. دانشجوی لیسانس به آینده دورتر فکر می‌کند؛ بنابراین آرمان‌گراتر می‌شود. دانشجوی فوق‌لیسانس و دکترا با خود می‌‌گوید من الان دیگر باید سرکار بروم؛ بنابراین واقع‌گراتر می‌شود و اگر جهت‌گیری‌ای به لحاظ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی پیدا ‌کند، سعی می‌کند خیلی عمل‌گرایانه‌تر باشد.


گفتید از دل این فضای ناامیدی احتمال دارد که اعتراضاتی به وقوع بپیوندد. در مصاحبه‌های قبلی‌تان هم دانشگاه یک زلزله را پیش‌بینی کرده بودید؛ یعنی یک‌سری گسل را شناسایی کرده‌اید اما گفتید اینکه اعتراضات حول کدام گسل‌ها شکل می‌گیرد و چگونه صورت‌بندی می‌شود را فعلا نمی‌توان گفت. به‌نظر شما معدود فعالان سیاسی دانشجویی که وجود دارند، در آن اعتراضات چه نقشی پیدا خواهند کرد؟ آیا به حاشیه می‌روند یا این گروه دوباره سردمدار جنبش دانشجویی خواهند شد؟
نکته خوبی پرسیدید. فکر می‌کنم ما بیشتر به سمت جنبش دانشگاهی خواهیم رفت تا جنبش دانشجویی. در جنبش دانشجویی بیشتر دانشجویان لیسانس درگیر بودند، یعنی پیاده‌نظام بودند و دانشجویان فوق‌لیسانس هم گاهی مدیریت می‌کردند و نقش داشتند؛ منظورم دو، سه‌ دهه پیش است. در جنبش دانشگاهی اولا همه این سطوح وجود دارد، حتی جنبش فقط به دانشجویان محدود نمی‌شود؛ فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌ها و استادان جوان بدون جایگاه تثبیت‌‌شده دانشگاه‌ها را موضوع تأمل و نقد و نظر خودشان قرار می‌دهند، چون زندگی‌شان بر مبنای زندگی دانشگاهی تعریف می‌شود. ما با جنبشی روبه‌رو خواهیم بود که می‌دانیم وسیع‌تر از جنبش دانشجویی در معنای قدیمش خواهد بود؛ یعنی هم به لحاظ آدم‌هایی که در آن فعال خواهند بود هم به لحاظ دغدغه‌ها، مثلا اشتغال و مسائل صنفی به مرکز می‌آیند و مهم می‌شوند، از آن طرف مسائلی مثل آزادی، دموکراسی و اصلاحات سیاسی دیگر به تنهایی موضوعیت خود را از دست می‌دهند و در کنار مسائل متعدد چون اقتصادی است که از نو خود را بازتعریف می‌کنند.
بنابراین نقش و جایگاه تشکل‌ها و گروه‌های سیاسی دانشجویی در آن اعتراض بستگی به آن دارد که این گروه‌های سیاسی چقدر می‌توانند تعارضات موجود را نمایندگی کنند. من به چند صورت می‌توانم جواب بدهم؛ یکی اینکه وقتی مسئله سیاسی عظیمی در راه باشد، طبیعتا گروه‌های فعال سیاسی‌ای که وجود دارند، می‌توانند محملی بشوند برای بیان آن اعتراضات، نه اینکه پتانسیل آن را داشته باشند بلکه پتانسیل جامعه آنقدر زیاد و فعال می‌شود که ناچار از کانال‌هایی که وجود دارد، استفاده می‌کند؛ یک پیش‌بینی این است. پیش‌بینی دیگر این است که اینها اگر زبانشان را تغییر ندهند یا خوب متوجه نیازهایی که در دانشگاه وجود دارد نشوند، عملا به حاشیه می‌روند و جنبش‌های عدالت‌خواهانه‌تر که چپ‌گراتر هستند، نیرو می‌گیرند. فرض ما این است گروه‌های چپ هرقدر جلوتر می‌روند، قدرتمندتر می‌شوند ‌ منظور ما از چپ، چپ مارکسیستی است ‌ چرا؟ چون تمام مسائلی که من می‌گویم، حول مفهوم بی‌عدالتی بیشتر معنا می‌شود تا آزادی. بی‌عدالتی مفهومی است که می‌تواند آن مسائل را حول خود صورت‌بندی کند؛ بی‌عدالتی در دسترسی به منابع محدود، چه درون دانشگاه و چه بعد از دانشگاه. بنابراین من این‌طور پیش‌بینی می‌کنم که آن دال مرکزی‌ای که می‌تواند جنبش‌های دانشگاهی را حول خودش شکل بدهد، مفهوم عدالت است اما اینکه گروه‌های سیاسی فعلی می‌توانند یا نمی‌توانند آن را نمایندگی کنند را درحال‌حاضر نمی‌توانم پاسخ دهم. هرچند گروه‌های چپ‌گراتر شانس بیشتری دراین‌باره خواهند داشت. سناریوی سوم این است‌ که بعید است این جنبش دانشگاهی به‌تنهایی بتواند سرپا بایستد؛ بلکه حتما باید در شرایطی باشد که به جنبش‌های اجتماعی وسیع‌تری متصل بشود، آن‌هم در مسائل مشترکی با جامعه؛ مثلا مسئله بی‌کاری در سطح جامعه. بی‌کاری مسئله خیلی مهمی است و من روی این مسئله خیلی انگشت می‌گذارم. مسئله بی‌کاری می‌تواند مهم‌ترین موضوعی باشد که شروع‌کننده این تنش‌ها باشد اما اینکه این تنش‌ها چه مسیری را طی می‌کند یا اینکه چه مفاهیم دیگری حول این مفهوم جمع می‌شود و با بی‌کاری گره می‌خورد را باید منتظر ماند دید که در آینده مسائل چطور پیش می‌روند.


شما از حضور اقشار مختلف در دانشگاه گفتید، از زنان خانه‌دار تا کارمندان، آیا این وضعیت فرصتی برای ارتباط بیشتر دانشگاه و اجتماع به‌وجود می‌آورد؟
اگرچه این بخش از جمعیت دانشگاهی نشانه‌هایی از ارتباط جامعه با دانشگاه است اما بخشی است که پتانسیل سیاسی دانشگاه را تنزل می‌دهد. پتانسیل سیاسی درون آن بخش از جمعیت است که حول مفهوم شکاف‌های اقتصادی یا مطالباتی چون کار و اشتغال جمع شده‌اند.


همه متوجه بحران بی‌کاری می‌شوند اما چطور قرار است دانشجویان با این تنش اجتماعی به هم گره بخورند؟ یعنی در تحلیل شما به نظر می‌رسد دانشگاه به‌عنوان بخشی از جامعه در آن اعتراض شرکت می‌کند و نه نهادی مستقل و پیشرو؛ به عبارتی آیا دانشگاه در آن جنبش مرجعیتی پیدا می‌کند یا در اعتراضی بزرگ‌تر مستحیل می‌شود؟
ما در وضعیتی هستیم که بخش بزرگی از جمعیت بی‌کار جامعه وارد دانشگاه می‌شوند و عطش دانشگاه‌رفتن داشته‌اند و در عین ناامیدی فکر می‌کنند که دانشگاه نقطه‌ امیدی دارد. دوم اینکه هنوز به نقطه بحران بی‌کاری نرسیده‌ایم. درحال‌حاضر چهارمیلیون دانشجو داریم که قرار است وارد بازکار بشوند. اینها هنوز مشغول هستند تا به نوعی فرار از بی‌کاری خود را تمدید کنند؛ اما اینها از یک‌جایی به بعد خود را در سطح نخبگان بی‌کار نشان خواهند داد و نه دانشجویان لیسانس بی‌کار. گزارشی از سال ۴۱ می‌خواندم که از بحران دیپلمه‌های بی‌کار نوشته بود. ما الان با بحران لیسانس و فوق‌لیسانسه‌های بی‌کار روبه‌رو هستیم و بعدا دکتراهای بی‌کار نیز به این‌گروه اضافه خواهند شد؛ الان نشانه‌های این بحران را کم‌وبیش می‌بینیم. باید خیلی روی این کار بشود که وقتی دکتراها بی‌کار می‌شوند، چه جور اتفاقاتی در چه سطحی در جامعه رقم می‌خورد. اما این پتانسیلی که در جامعه و دانشگاه وجود دارد، خود را چگونه نشان می‌دهد؟ خیلی سؤال مهم و جدی‌ای است؛ باید یک فضایی در یک برهه‌ای تصادفا ایجاد بشود تا این خودش را نشان دهد؛ مثلا برهه انتخابات. یکی از مهم‌ترین برهه‌هایی که این تنش‌ها خودشان را نشان می‌دهند، برهه انتخابات است.


در انتخابات اخیر نشانه‌ای از سربازکردن این تنش دیدید؟
نه. در انتخابات اخیر مسئله بی‌کاری مسئله مهمی بود اما مسئله کل جامعه بود و نه دانشگاه. دانشگاه خودش را هنوز problematize نکرده است که من خودم یک مسئله‌ام! و اینکه دولت برای اینکه انتخاب شود، باید توجهش را به من جلب کند. اینها در یک برهه می‌توانند به‌عنوان مطالبه جدی مطرح شود. اگر یک تنش کلان در جامعه صورت گیرد، دانشگاه این پتانسیل را دارد که از زاویه دیگری وارد بازی بشود. قبلا این‌طوری بازی می‌کرد که دانشگاه قشر نخبه و روشنفکر را برای اینکه آزادی و دموکراسی و جامعه مدنی را مطالبه کند، نمایندگی می‌کرد؛ اما بازی جدید صرفا حول این مفاهیم نخواهد بود.
به خواص معدودی که هنوز در دانشگاه‌ها در حال فعالیت هستند و به جنبش دانشجویی تعلق خاطر دارند، توصیه خاصی دارید که انرژی خود را کجا و به چه صورتی صرف کنند؟ چون به‌نظرم غالب آنها مابازای زحمتی که می‌کشند را نمی‌بینند.
خواص همواره اندک است. این خواص باید تحولات دانشگاهی را خوب درک و شناسایی کند، نیاز‌های جدید جامعه دانشگاهی را بفهمد. دانشگاه دیگر به آن شکل گذشته نیست. باید مسائل اشتغال، مسکن و خیلی مسائل دیگر را در مفهوم‌پردازی خود دخیل کنند. من پیشنهاد می‌کنم که چشم خود را از تشکل و دانشکده‌شان فراتر ببرند و دانشگاه‌های دیگر یا حتی بخش‌های دیگر دانشگاه خود را ببیند و متوجه قشربندی‌ها و تضادهای جدیدی که در دانشگاهشان است بشوند تا بعد بتوانند زبان و گفتمانشان را تغییر دهند، شعار سیاسی‌شان را تغییر دهند. من فکر می‌کنم که دو‌گانه اصلاح‌طلبی و اصولگرا دیگر برای نسل‌های آینده ما جواب نمی‌دهد. این بازی سیاسی که ما تا به‌حال داشتیم، نه صرفا در گفتمان دانشجویی بلکه در گفتمان اصلاحات، دیگر جواب نمی‌دهد. تمام این بازی زبانی برای این است که از طریق واژگان و نشانه‌ها و بازی زبانی جامعه را تهيیج کنید تا حرکت کند، این بازی‌های زبانی دیگر قدرت حرکت‌دادن جامعه را ندارد؛ باید دنبال این باشند که با چه زبان، نشانه و بیانی می‌شود جامعه را بسیج کرد، منسجم کرد و به سمت تحولات مطلوبی که در ذهنشان است حرکت داد.

منبع: شرق
کلمات کلیدی : عباس کاظمی
ارسال نظر
پیشنهاد عصر دانشجو
گزارش تصویری