asrdaneshjoo.ir

تاریخ انتشار : ۰۶:۳۰ - ۰۴ آبان ۲۰۱۶ - 2637 October 26
کد خبر : ۵۶۶

درباره جنبش مشروطه ایران، به عنوان یک حادثه دفن شده در تاریخ نباید سخن گفت. جنبش مشروطه، یک پروژه ناتمام است که تا امروز هم ضرورت تداوم و تکمیل آن کاملا لمس می‌شود. هنوز درس‌های فراوانی باید از مشروطه بیاموزیم و در نهایت باید تلاش کنیم تا این درس‌ها در وجدان عمومی جامعه نهادینه شود. این مورد را شاید بتوان مهم‌ترین دلیل پرداختن به مشروطه دانست. حتی در فعالان سیاسی، نخبگان و روشنفکرانی که دغدغه‌هایی مانند دموکراسی و آزادی دارند، می‌بینیم که درس‌های مشروطه، نهادینه نشده است. برای همین است که ما نمی‌توانستیم از مرحله مشروطه‌خواهی خارج شویم و هر نسلی دوباره از نو مجبور می‌شود که با آزمون و خطا، آنچه گذشتگان به آن رسیده بودند را دوباره کشف کنند.

 مشروطه را از زوایای گوناگونی می‌توان بررسی کرد اما من در این نوشتار قصد دارم به چهار سوال اساسی پاسخ بدهم. اول اینکه علل شکل‌گیری این جنبش چه بوده است؟ دوم اینکه هدف‌های جنبش مشروطه چه بوده است؟ سومین سوالی که سعی می‌کنم به آن پاسخ بدهم، این است که خط‌ مشی جنبش مشروطه از روز اول تا آخر چه بوده است؟ در نهایت می‌خواهم به آنچه باید از مشروطه می‌آموختیم و نیاموختیم، بپردازم و اینکه چرا این نکات مهم، مغفول مانده است؟

 برخی از محققان در پاسخ به این پرسش، تاثیر عوامل بیرونی را در عصر بیداری ایرانیان، بیشتر دیدند. این دسته محققان، مشروطه را واکنشی در مقابل آنچه در غرب می‌گذشت، می‌دانند؛ نه کنشی در ایران. این گروه معتقدند ایرانیانی که در آن روز‌ها به عناوین متعدد از جمله تحصیل، تجارت و دیپلماسی به غرب می‌رفتند، آنجا با نهاد‌های مدنی و روش‌های جدید اداره جامعه آشنا شدند و پس از بازگشت به ایران، به دنبال کپی کردن هر آنچه در خارج دیده بودند، برآمدند. نظریه مشهور دیگری در این زمینه مطرح است که مشروطه را میدان تضاد بین سنت و مدرنیته می‌دانند. از منظر این گروه، تضاد یا تقابل بین سنت شرقی و مدرنیته غربی، سرنوشت مشروطه را رقم زده است. هواداران این نظریه معتقدند عده‌ای از خارج برگشتند و اندیشه‌های مدرن را با خود آوردند. این اندیشه‌ها در تقابل با ایران سنتی، فضای پر تنشی به وجود آورد که از عصر بیداری ایرانیان تا امروز ادامه دارد.

 در پاسخ به این تحلیل‌ها باید گفت تئوری تقابل سنت و مدرنیته، الگویی است که از شرق‌شناسان اروپایی در بین روشنفکران ایرانی رواج پیدا کرده و به ما تحمیل شده است. زمانی که شرق‌شناسان اروپایی شروع به مطالعه مشرق زمین کردند، معیارشان برای سنجش شرق، غرب بود. آن‌ها هر جامعه‌ای را به نسبت فاصله‌ای که با غرب دارد، می‌سنجند. مورخان و تحلیلگران اروپایی پس از پایان رسمی دوران استعمار، یعنی پایان دورانی که شرقیان را اصولا لایق داشتن آزادی نمی‌دانستند، به این فکر افتادند که باید کشورهای شرقی را به سمت مدرنیته، یعنی‌‌ همان چیزی که خود به آن رسیده بودند، راهنمایی کنند. مسلما روشی که برای آن‌ گذار تعیین می‌کردند،‌‌ همان روشی بود که خود طی کرده بودند. متاسفانه بعضی از محققان ایرانی هم تاریخ کشور ایران را تنها از منظر اروپایی‌ها می‌آموزند. روشنفکران ما با خواندن تاریخ‌هایی که شرق‌شناسان اروپایی نوشته‌اند و تحلیل‌هایی که آنان داشته‌اند، جامعه ایران را در آستانه مشروطه در جایگاه اروپا در قرون وسطا می‌بینند، نظام کشور را فئودالی ارزیابی می‌کنند و می‌خواهند برای حل مشکلات کشور‌‌ همان مسیری را طی کنند که آن‌ها طی کردند؛ در حالی که اگر فرهنگ و سنت ایران را مستقل از آنچه اروپاییان می‌گویند، بررسی کنید، متوجه می‌شوید که رودررویی سنت و مدرنیته به هیچ عنوان مطابق مدل اروپایی آن نبوده است. آن دسته از تحلیلگران تاریخی که بیداری ایرانیان را مرهون غرب می‌دانند، باید به دو سوال مهم پاسخ بدهند: آیا هیچ ضرورتی درون جامعه ایران برای اصلاح یا تغییر احساس می‌شد؟ آیا نظام سیاسی کشور با بحران‌های لاینحلی مواجه نشده بود؟ پاسخ هر دو سوال، مثبت است. در حقیقت، برای اولین ‌بار پس از شکست قشون ایران به فرماندهی عباس میرزا در جنگ با روسیه، این سوال مطرح شده که چرا به رغم تمام رشادت‌های ایرانیان، فتوای جهاد فقها و آموزش‌هایی که قشون دیده بودند، باز هم ایران نتوانست در جنگ موفق باشد؟ این شکست باعث شد که نخبگان آن روز جامعه ایران به دنبال تفاوت بین ایران و کشورهای اروپایی بگردند؛ زیرا آشکار بود ایرانی که با مولفه‌های آن روز یک کشور غیردموکراتیک شرقی اداره می‌شد، می‌توانست در جنگ با کشورهای ازبکستان و هند پیروز شود اما در مقابل کشورهای اروپایی، هیچ شانسی برای پیروزی نداشتند.

 تفاوت بین ایران و اروپا، پدیده جدیدی بود که متفکران ایرانی با آن مواجه شده بودند و برای درک و تبیین این پدیده جدید نیاز به یک نظام تفکر و تحلیل داشتند؛ نظامی که بتواند مشکل را به درستی تشخیص دهد و به دنبال راه‌ حل منطقی برای آن باشد اما متاسفانه آنچه در این بین معدوم بود، یک نظام عقلانی فعال و تحلیلگر است. در آن زمان، تنها نظام عقلانی موجود، در حوزه‌های دینی یافت می‌شد. این نظام، منطق قیاس بود؛ منطق ارسطویی. تمام مسایل فقهی هم با همین منطق سنجیده می‌شد. نقاط ضعف و قوت ایران و دیگر کشور‌ها هم با همین منطق سنجیده می‌شدند. طبق تحلیل رایج ارسطو، در زمان شکست از روسیه این‌گونه ارزیابی شده که اگر آنان قوی‌تر هستند، چیزهایی دارند که ما نداریم؛ پس اگر می‌خواهیم به اندازه آنان قدرتمند بشویم، باید آنچه را که آنان دارند، به عینه داشته باشیم. این نوع تحلیل را در زمان مشروطه هم می‌توان یافت. آنچه ما داشتیم را علت ضعف‌مان قلمداد کردند و آنچه را که آنان داشتند، علت قوتشان. پس به این نتیجه رسیدند که باید آنچه را که آنان دارند، بدون توجه به تفاوت‌های فرهنگی و تاریخی، به عینه به ایران بیاوریم تا مانند آنان شویم. به همین دلیل است که نمود‌های آشنا‌تر غرب، اولین خواسته‌های مشروطه‌خواهان بود؛ اول عدالت‌خواهانه، پس از آن قانون اساسی و غیره. اگر بخواهیم بدون رجوع به منابع تاریخی غربی، به شرایط عصر بیداری ایرانیان و علل رخ دادن مشروطه بپردازیم، در ابتدا باید به شرایط آن روز ایران بپردازیم. شرایط کشور به خصوص در نیمه دوم سلطنت ناصرالدین شاه، به معنی واقعی کلمه، بحرانی بوده است. فقر، وابستگی به بیگانگان تا مرز مستعمره شدن کشور، امکان تجزیه ایران و غیره، بعضی از مصلحان آن عصر را به فکر یافتن راه ‌حلی برای اصلاح انداخت. از منظر روشنفکران آن عصر، بدون قانونی که قدرت‌ شاه را محدود کند، نمی‌شد بحران‌های جامعه را حل کرد اما ناصرالدین ‌شاه زیر بار پذیرفتن قانون نمی‌رفت تا زمانی که میرزا حسین‌خان سپهسالار، برنامه سفر به فرنگ را برای او ریخت. ‌شاه ایران پس از آنکه در فرنگ با کارکرد قانون آشنا شد، حاضر به تاسیس نهادهای تحت عناوین دارالشورا، مشورت‌خانه یا مصلحت‌خانه شد و فرمان نوشتن قانون را هم داد اما تحریکات منتفذین، اجازه عمل کردن را به این نهاد‌ها نمی‌دادند. استبداد به دلیل ذات طبیعی‌اش، در مقابل هر تغییری مقاومت کرد. پس از آن بود که مصلحان متوجه شدند انتظار تغییر و اصلاح را از ‌شاه نمی‌توانند داشته باشند و باید به دنبال ایجاد یک نهاد مستقل از ‌شاه باشند که بر روابط بین مردم و حکومت نظارت داشته باشد و خودکامگی ‌شاه را کنترل کند. آن نهاد مستقل و به بیان امروز مدنی، عدالتخانه بود.

 مشکل بعدی، نحوه انتخاب اعضای عدالتخانه بود. چه کسانی باید اعضای عدالتخانه را تعیین می‌کردند؟ اگر اعضای عدالتخانه را‌ شاه تعیین می‌کرد، استقلال این نهاد زیر سوال می‌رفت. اگر قرار بود مردم نمایندگانشان را به عدالتخانه بفرستند، به یک سازوکار قانونی نیاز بود. آن سازوکار قانونی، اندیشه تاسیس پارلمان را ایجاد کرد؛ پارلمانی که قدرت ‌شاه را مشروطه کند؛ یعنی تمام آنچه نارضایتی تاریخی ایرانیان بود، در مشروطه جمع شد و تمام خواسته مشروطه هم در مجلس شورای ملی تبلور پیدا کرد. تا اینجای تاریخ مشروطه، تمام گروه‌های اجتماع از جمله روحانیون، روشنفکران، تجار و خوانین با یکدیگر اجماع داشتند. این دستاورد بزرگ مشروطه بود که شانس ملت شدن را دوباره به ایرانیان داد. در آستانه عصر بیداری ایرانیان، مردم ایران به دو گروه ملت و دولت تقسیم شدند. ملت ایران که خواستار تغییر، اصلاح و قطع شدن دست بیگانگان بودند و دولت که مستبد بود و مورد حمایت کشورهای خارجی. هویت ملی در عصر مشروطه در تضاد با استبداد و استعمار احیا شد. متاسفانه اما پس از آنکه نوشتن قانون آغاز شد، اختلافات نمایان شد. بعضی از روحانیون از جمله شیخ فضل‌الله نوری، قانونی را به غیر از قانون شرع باور نداشتند. از منظر آنان، مجلس تنها باید بر حسن اجرای قانون شرع نظارت داشته باشد. البته این اعتراض‌ها راه به جایی نبرد؛ زیرا اکثر فقهای بزرگ در نجف و ایران مانند آخوند خراسانی، مازندرانی، بهبهانی، طباطبایی و از همه مهم‌تر نایینی به حمایت از مشروطه پرداختند. قانون اساسی دوم را هم که می‌نوشتند، تمام علما و روشنفکران بر آن اجماع داشتند. تنها اقلیت کوچکی از جمله شیخ نوری و محمدعلی شاه با آن مخالفت داشتند.

 شکاف جدی در بین مشروطه‌خواهان از زمان مجلس دوم ایجاد شد. تند‌روی بعضی از روشنفکران باعث شد مجلس به جای اینکه به خواست اولیه مردم یعنی تامین امنیت بپردازد، به دنبال آزادی‌های اجتماعی در آن سطحی که در اروپا وجود داشت، بپردازد. در مقابل اعتدالیون، لیبرال‌ها و روحانیون به اعتراض نسبت به آنچه در مجلس پیش آمده بود، پرداختند. شاید اگر مشروطه، مشی ابتدایی خودش را ادامه می‌داد، یعنی بر بسیج جامعه برای مقاومت مدنی در برابر کارشکنی‌ها و مقاومت‌های ارتجاع و دیگر، حفظ میانه‌روی که متضمن حفظ گفت‌وگو و تعامل با مخالفان است، تاکید می‌کرد، می‌توانست در پیشبرد اهداف و غلبه بر مخالفت‌ها موفق باشد. این شیوه‌ای بود که باعث شد مظفرالدین شاه، مشروطه را بپذیرد اما پس از آنکه فضای جامعه اندکی باز شد، شاهد تندروی‌هایی در جامعه هستیم. روزنامه‌ها شروع کردند به فحاشی به محمدعلی شاه؛ در مجلس به لوایحی از جمله آزادی روزنامه‌ها، تجمعات و غیره می‌پرداختند؛ تا جایی که مجدالاسلام کرمانی می‌گوید: «اگر ملت ایران‌‌ همان قدر که محمدعلی شاه با آنان مساعدت کرد، با او همراهی می‌کردند، ‌شاه به خیال به توپ بستن مجلس نمی‌افتاد. حال از روی انصاف بگویید اگر آن همه فحش که به ‌شاه دادند و نوشتند، به بنده و غیر از بنده می‌دادند و بنده و غیر بنده زورش می‌رسید، فورا مجلس را به توپ نمی‌بستیم؟ و آحاد اعضای آن را از دم تیغ نمی‌گذراندیم»؟ احتشام‌السلطنه، رییس مجلس هم در این‌باره می‌گوید: «زیاده‌روی و هتاکی جمعی اراذل و اوباش به نام مشروطه، اکثریت مردم را چنان از مشروطه و مجلس متنفر کرد که امکان داشت‌‌ همان ۲۰ الی ۳۰‌ هزار نفر مردمی که برای مشروطه در تهران قیام کردند، در سفارت انگلیس برای برچیدن بساط مشروطه بست بنشینند».

 علت این تندروی‌ها‌‌ همان فقدان یک نظام تعقل در جامعه است. زمانی که اندیشه فعال در جامعه وجود ندارد و ما دچار رکود فکری و اندیشه‌ای هستیم، بحران‌هایی از این دست، سر بلند می‌کنند. تماس با غرب هم تشدید ‌کننده این فضای متشنج بوده است. در شرایطی که نظام خلاقی وجود ندارد که بتواند تشخیص دهد مساله روز جامعه چیست و با یک تفکر نقاد به دنبال حل مساله برود، کپی‌برداری رواج پیدا می‌کند. در اوایل مجلس دوم هم نخبگان به جای بررسی نیاز‌های جامعه و تلاش برای پاسخ دادن به آن‌ها، به دنبال کپی‌برداری از مجامع غربی رفتند؛ امری که باعث شکست پروژه مشروطه در آن زمان شد.

ارسال نظر
پیشنهاد عصر دانشجو
گزارش تصویری